تبليغاتX
شبهای دوستت دارم
وبلاگ اختصاصی شعر

 

چه سخته زنده بودن سخت باشه

تموم زندگيت يه تخت باشه

چه سخته آسمون باشي ببيني

پرنده تو قفس خوشبخت باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 9:57  توسط مرتضی کردی  | 

 

تقديم به علمدار جنبش سبز عاشورا

 

 

به شب حادثه يك آدم سبز آمده بود

او جوان بود و با يك غم سبز آمده بود

باغ، آماده يك رويش بي پايان بود

روي آن گونه گل شبنم سبز آمده بود

گرچه پاييز به باغ گل سرخ آتش زد

زخم گل در پي يك مرهم سبز آمده بود

مرد ميدان خدا با همه دلتنگي

به هواخواهي يك همدم سبز آمده بود

دشت بي آب وعلف مست شد آخر در آن

عطر گيسوي خم اندر خم سبز آمده بود

نوجواني كه از وگشت دوتا دست جدا

جرمش اين بود كه با پرچم سبز آمده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:54  توسط مرتضی کردی  | 

دوباره باد ولگرد

پيچيده توي كوچه

مي خواد بخونه از نو

كه زندگي چه پوچه

 

مي خواد بگه كه بودن

خودش يه انحطاطه

پيغام شوم مرگه

پاييز كه تو حياطه

 

مي خواد بگه كه رفتن

پيامد وجوده

آدم آسون ميميره

انگار اصلا نبوده

 

انگار آدم يه برگه

كه زير پا ميفته

برگي كه با خبر نيست

حتي كجا ميفته

 

پشتش يه گريه پيداست

هرجا كه خنده اي هست

تو خواب هر پريدن

نعش پرنده اي هست

 

دوباره باد ولگرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:15  توسط مرتضی کردی  | 

يه روزي عاشقت شد

مردي كه در به در بود

مردي كه پيش چشمت

فقط يه رهگذر بود

 

اوني كه آرزو داشت

كه روبه روش بشيني

فقط  تو رو ببينه

فقط اونو ببيني

 

تو مثل دريا بودي

اون حس مي كرد كه روده

اون حس مي كرد يه عمره

كه عاشق تو بوده

 

انگار كه باد وبارون

از تو براش مي گفتن

آدماي خيابون

 از تو براش مي گفتن

 

قصه عشق اون مرد

پچ پچ عابرا بود

مردي كه آرزو هاش

شبيه شاعرا بود

 

يه روزي دل به دريا

زد و اومد سراغت

مي خواست كه روشن كني

شبش رو با چراغت

 

اما بهش نگفتي

حرفي كه تو دلت بود

رازي كه توي عمق

چشماي  خوشگلت بود

 

مي خواست كه با تو باشه

اما نشد نتونست

مردي كه حرف زياد داشت

مردي كه كم مي دونست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:46  توسط مرتضی کردی  | 

مردي كنار چشمه، دريا مي فروشد

يك پنجره رو سوي فردا مي فروشد

مردي براي خاطر تنها نبودن

تنهايي خود را به تن ها مي فروشد

گاهي تفال مي زند به چشمهايت

مثل زني كولي كه رويا مي فروشد

انسان كه پا بر روي دنيا مي گذارد

گويي خدا دارد معما مي فروشد

آدم كه عاشق مي شود حال عجيبي است

حتي بهشتي را به حوا مي فروشد

گاهي براي زندگي جاودانه

جان را كه محبوب است زيبا مي فروشد

مردي كه در پاريس قلبت شعر مي گفت

در موسكوي چشم تو ودكا مي فروشد

ازدست تو آن زاهد خلوت نشين هم

اين خرقه زهد و ريا را مي فروشد

وقتي قيامت مي كند چشم تو اما

كي او قيامت را به دنيا مي فروشد؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:11  توسط مرتضی کردی  | 

من زنده ام و زنده به اينم كه عاشقم

آيينه شو كه در تو ببينم كه عاشقم

 

تو يك الهه ساكن ماهي و من فقط

با اين اميد روي زمينم كه عاشقم

 

اينجا هنوز من به هواي تو مانده ام

اين سالها كه چله نشينم كه عاشقم

 

با ياد خنده هاي تو خوشحال مي شوم

با مهرباني تو قرينم كه عاشقم

 

من شب نشين گوشه چشم سياه تو

من شاعر شكوه همينم كه عاشقم

 

اين شعرو شور ورد زبان هام كرده است

ننوشته است روي جبينم كه عاشقم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:55  توسط مرتضی کردی  | 

از اين به بعد حال غزل خوب مي شود

دنيا به چشم اهل محل  خوب مي شود

 

خودكار زخم تيزي انگشت مي شود

انگشت در دهان عسل خوب مي شود

 

سرخي بوسه روی دولب سبز مي شود

اندوه ما بغل به بغل خوب مي شود

 

خورشيد مي درخشد وبيماري درخت

از برق اين طلاي بدل خوب مي شود

 

يك آمبولانس بغض مرا جيغ مي كشد

يك گريه روي تخت عمل خوب مي شود

 

ظن وقوع زلزله از بين مي رود

يكباره زخمهاي گسل خوب مي شود

 

پاي غزل شكسته وشاعر شكسته است

پاي شكسته حداقل خوب مي شود

 

هر درد چاره دارد واندوه عشق تو

يك روز پيش پاي اجل خوب مي شود

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 23:46  توسط مرتضی کردی  | 

يك غزل تازه

جهان آرماني

 

آواره ام در كوچه هاي بي نشاني

در جستجوي يك جهان آرماني

 

اي بام ابروهات بر بالاي تبت

اي حرفهايت آخر شيرين زباني!

 

اي جنس آواز بنان طرز نگاهت

بازي چشمانت اميد زندگاني!

 

اي خنده هايت پسته خوب زرندي

اي بوسه هايت پولكي اصفهاني!

 

اي عطر گيسويت نفس هاي گل ياس

اي گونه ات گلبرگهاي شمعداني!

 

اي عاشقت بودن خيالي سبز،آبي

اي آرزويت حس وحالي ارغواني!

 

اي شانه هايت تكيه گاه روز پيري

هرم نفسهايت هواي نوجواني!

 

با كفشي از جنس صدف با دامني گل

پيراهني آبي، نگاهي آسماني!

 

تو بايد از من بيشتر عاشق بماني

قدر خودت را بيشتر بايد بداني!

 

شايد خيالاتي شدم اما چه خوب است

من با تو باشم در جهاني آرماني!

 

و سه غزل قديمي

شبي دوباره مي آيي

 

نمي رسد شب تارم به صبح روز وصالي

چه ساده با تو نشستن شد آرزوي محالي

 

قرار شد كه جواب مرا شبي بدهي تو

گذشت هفته و اكنون رسيده ماه به سالي

 

بروي دفتر رويا اگر درخت كشيدم

نشست برف زمستان بر آن درخت خيالي

 

پرنده جفتش اگر كه به آشيانه نيايد

چگونه دل بسپارد به آشيانه خالي؟

 

شبي دوباره مي آيي و خيره مي شوي آنشب

به خون من كه چكيده بروي هر گل قالي...

 

5 /7 /8۱

 

خواب ابدي

 

من تشنه بودم وتو سرابي كه هيچوقت...

دادي به من پياله آبي كه هيچوقت...

 

مثل تو بود در غزل من رديف عشق

مثل تو بود مصرع نابي كه هيچوقت...

 

گفتم كه راحتم كن وگفتم تورا عزيز

به جان مادرت و جوابي كه هيچوقت...

 

خنديدي وسكوت زمستاني لبت

من را گذاشت در تب وتابي كه هيچوقت...

 

 

مي بينمت به خواب واز شوق ديدنت

من مي روم به بستر خوابي كه هيچوقت...

 

                                   1 /5 /81

 

الهه

 

چشمان شعر خيره به خطهاي جاده است

دختر به شعر مي رسد اما پياده است

 

دختر نگاه مي كند ودوست دارمش

عاشق شدن چقدر بدون اراده است

 

او مثل شاعرانه ترين حس عاشقي

او مثل عاشقانه ترين شعر ساده است

 

قلبم براي عشق به هر كار مشكلي

با يك غرور له شده گردن نهاده است

 

وقتي كه نيست چشم پر از انتظار من

پشت تمام پنجره ها ايستاده است

 

آه اي خدا چگونه بگويم كه كافرم؟

آه اي خدا خداي من اسمش الهه است!

 

از دست عشق قافيه را باختم ولي

شعرم به اسم كوچك او تكيه داده است

 

16/4/81

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:54  توسط مرتضی کردی  | 

 

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد.

                              بوف كور

 

 

حالا كه تقدير است دور از تو بمانم

تنها خيالت را كنارم مي نشانم

 

ديگر براي رفتنت حرفي ندارم

حتي نمي خواهم دليلش را بدانم

 

جاي تو بايد مرگ را با لذتي ناب

در بر بگيرد دستهاي ناتوانم

 

يك قصه تلخم كه با مرگ مؤلف

دارم وجودم را به پايان مي رسانم

 

باروت مي پاشم به روي حرفهايم

اين بيت ها را هم به آتش مي كشانم

 

حالا كه پيرم خوب مي فهمم، ولي حيف

وقتي جوان بودم نفهميدم جوانم!

 

يادم كه مدتهاست از ياد تو رفته است

اين شعر را بايد براي خود بخوانم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط مرتضی کردی  | 

اين شعر را 5 سال پيش سروده ام اما هنوز برايم تازه است.

 

 

دوباره میشوم از انتظار مالامال

و بي تو مي شود آغاز عيد من امسال

 

دوباره در دل من يك پرنده عاشق

نشسته در قفس خود شكسته دل، بي بال

 

چه خيره مانده به حسرت نگاه غمناكم

به طرح مبهمي از ميوه اي كه شايد كال!...

 

به عكس كوچك مردي كه سال ديگر نيست

به انحناي خطوط وتفاوت اشكال

 

چگونه مي شود اينقدر سنگدل باشي؟

چگونه مردن من مي كند تورا خوشحال؟

 

تو هيچوقت نديدي سقوط مردي را

در آرزوي رسيدن به قله آمال

 

تو هيچوقت نديدي كه من دل خودرا

در انتهاي غزلها چگونه كردم چال...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط مرتضی کردی  |